م              

نشسته ام پشت به پنجره اي كه منظره اش با شتاب مي گذرد، در قطاري كه نمي دانم به كجا مي رود. كنارمي. شانه به شانه. نزديك نزديك. دور دور. با همان چشم ها كه اين روزها هر صبح در آيينه تعقيبم مي كند، پر از پرسش، پر از ترديد. –انگار- سنگم مي زند. بايد حرف بزنم. حرف بزنم- پيش از آنكه خفه شوم- مي گويم. مي شنوي. مي گويي. مي شنوم. مي شنوم و كوچك مي شوم. حقير. ضعيف. مي ترسم. از تو. از خودم. از سنگ ها.  بغض مي كنم. چيزي به گلويم چنگ مي اندازد. شايد بايد براي هميشه از اين قطار پياده شوم. همسفر خوب بودن سخت است. مثل زن خوب بودن. يا دست كم من تعريف هيچكدامشان را نمي دانم. يا تعريفم با تعريف هاي ديگران فرق مي كند. شايد بايد دروغ بگويم. به خودم. به تو. به همه. اين بهترين راه براي خوب بودن است. – يا خوب به نظر رسيدن-

قطار مي رود. مي رود. مي رود.

... نگاهم مي كني: « حق با توست. شايد من اشتباه كرده باشم.» دستم را مي گيري. همه اتهام ها را فراموش مي كنم. مي چسبم. به بازويت. به زندگي. به همين صندلي كنار تو. كنارتو. نه! شهامت پياده شدن ندارم. مي آيم. مي آيم تا ايستگاه آخر. اين صندلي كوچك را دوست دارم. اين صندلي كنار تو. در قطاري كه نمي دانم كجا مي رود!      

/ 5 نظر / 5 بازدید
ماندگار

سلام هميشه به وبلاگت سر می زنم. و نوشته های قشنگت را می خونم خانم نويسنده. موفق باشی

فريبا

اميدوارم هميشه اينقدر عاقل باشی که وسط راه از قطار در حال حرکت پياده نشی. مطمئن باش اين درست ترين قطاريه که می تونستی بليطشو تهيه کنی. ميره يه جای خوب مثه مشهد.

نسترن

- زن خوب بودن - خوب به نظر رسيدن - پر از پرسش - پر از ترديد - اتهام - رفع اتهام ... !! هممون متهمیم .

ضيايی

اين سوت آخر است و غريبانه می رود اين آخرين مسافر تو از ديار تو احساس می کنم که جدايم نموده اند همچون شهاب سوخته ای از مدار تو از هر طرف نرفته به بن بست می رسيم نفرين به روزگار من و روزگار تو ....

نيلوفر

آفرين دخترم!‌ به نصيحت‌های فريبا گوش کن. عاقبت به خير می شی!