تمام مهربانی‌اش را یک‌جا جمع کرد تا بگوید هنوز عاشق است. بگوید نمی‌تواند دل بکند. بگوید حاضر است هر جا که لازم باشد دنبالم بیاید. نمی‌داند من صدای گریه بچه‌ها را که  انگار از بخش نوزادان می‌آمد چه دردی کشیدم. نمی داند تست غربالگری روز سوم تولد یعنی چه. نمی‌داند دلم چطور از این شهر و هرچه در آن است کنده شده....

"خیلی دوست‌ داشتنیه؟"

"آره. خیلی! دلم می‌خواد...."

دلش چی می‌خواست؟ کی بود؟ کجا بود؟ یادم نیست. من تمام شده‌ام یا قصه‌ها تمام شده‌اند؟  

حبه انگور، یک کوله پشتی سبک، یک ژاکت نازک برای سرد شدن احتمالی هوا، یک رمان از جعفر مدرس صادقی که کارهایش را دوست دارم و یک دفترچه و خودکار برای نوشتن. همین. فردا با اولین اتوبوسی که این شهر را ترک کند می‌روم...

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
طلیعه

خیلی خوب نوشتی چند بار خواندمش ... میبوسمت

نسيم

چرا ديگه نمي خواني؟!