قطار

دور و بر میدان راه آهن دنبال جای پارک می گردد. نگاهی به ازدحام ماشین ها و مسافرها  می اندازم. «فکر نمی کنم اینجا جای مناسبی برای پارک ماشین پیدا شود، من پیاده می شوم شما هم بروید». با تردید نگاهم می کند. دستم را دور گردنش می اندازم و می بوسمش. صورتم را می بوسد و لبخند می زند «مراقب خودت باش». نگاهش می کنم. چقدر خسته و فرسوده است. مثل همه زن های سرزمین من. از ماشین پیاده می شوم و راه می افتم. قبل از ورود به سالن می ایستم و به چراغ های روشن وسط میدان  نگاه می کنم. چقدر غریبم در شهری که زادگاهم است. 

                                                    ***

از سالن راه آهن خارج می شوم. بی تفاوت از میان راننده هایی که داد می زنند: «تاکسی دربست» می گذرم. میدان راه آهن مثل همیشه شلوغ است. به رفت و آمد شتاب زده آدم ها و ماشین ها نگاه می کنم. چقدر غریبم در شهری که پناهم داده است. 

/ 4 نظر / 5 بازدید
لب خاموش

سلام من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي .( تو رامن چشم در راهم) <<یا حق>>

لب خاموش

ولی من در ان شهر شلوغ هنوز نگاهم بي پناه است و چشمم خيره به ان قطاری که مرا به اين شهر رساند

نويد

همدلی از همزبانی خوشتر است.

کورش

وبلاگ جالبی داريد.پيروز باشيد.به اميد اينکه ديگر زمانی فرارسد که هيچ کس در شهر خودش غريب نباشد