حفره

از فرودگاه برمی گردم. ساعت ۸ شب است. خانه خالی. خالی خالی. مهمان هایم رفته اند. دوباره تنها شده ام. تنهای تنها. کیفم را پرت می کنم روی کاناپه. می نشینم وسط اتاق. وسط زندگی. وسط حفره ای که این روزها خیلی عمیق شده. گریه می کنم.  با صدای بلند. هق هق. دلم دست هایی آشنا می خواهد. دست هایی که روحم را بغل کند. روحم را.  دست هایی آشنا. مثل دست های مامان. 

/ 3 نظر / 4 بازدید
نويد

امان ازين بليتهای رفت و برگشت که نصيب ما نشد و مانديم درين ديار غربت دور از دستهای آشنا !

ليلا

سلام بعد از يه سفر ده روزه با مامانو بابام به مشهد که تمام روزهاش رو خوش بوديم با تمام خوبيها و بديها ساختن ها و نساختن ها و.... دلم بد جوری گرفته بود عين حال تو و به اين حس سازگاری انسان لعنت ميفرستادم به فريبا می گفتم تو چه طور تحمل ميکنی مامانت اينا برگردن مشهد؟

نيلوفر

کجايی که دلم می خواد بغلت کنم! دست های من اگه به دردت بخوره البته!