مثل يک بازی

چقدر از من دور بود. چقدرآن شاخه بلند بود و دست من  کوتاه

برای چیدن آن سیب. چقدر این بازی می توانست جالب باشد.

 پر از هیجان. هیجان چیدن یک سیب از شاخه ای بلند.اما....... 

چه آسان از شاخه اش جدا شد و چه آسان تر پیش پایم فرود آمد.

 حالا برایم  حتی ارزش لگد شدن هم ندارد. سیب گندیده ایست

افتاده بر زمین که باید رهایش کنم.

شاید تو فکر کنی مالیخولیا گرفته ام. نترس! خدا هنوز مهربان است،

درهای بهشت باز، و آدم عاشق!

/ 9 نظر / 3 بازدید
الهام

شازده کوچولو می گه ارزش يک گل به زمانيه که پای اون گل صرف می کنی شايد ارزش يک سيب هم ...

ققنوس

سيب را چيدم و نمي دانستم ثمره آن برايم نه كه گناهي بلكه شعوري و عشقي است مستدام به روزم.

نيلوفر

جان شاعر هيچ گاه از عشق تهی نمی ماند... تا سيب هست زندگی بايد کرد!

ققنوس

و اينگونه ققنوس به پايان رسيد. . .

فريبا

در ضمن مراقب بارون هم باش

دكتر رحماني

سلام خانم بنفشه رحمانی : نوشته شما خيلی عالی بود . اميد موفقيت های بيشتری برای شما خواهانم

پروانه

چقدر حس من را نوشتی عزيز در اين کوره راه سخت ...چه دلگرمی نابی ..مرا آيا توان عشقی دوباره هست؟

نويد

چه سيب گرد قشنگی !

نيلوفر

چرا نمی آيی؟ دلم برات تنگ شده بابا!