بی‌قرار و پریشون رسیدم سر قرار دلم. هلاک یه خنده آشنا. ولی حساب موندن و رفتن بچه‌های این تیکه از شهر نه به دل منه و نه به دل خودشون. حساب ظرفیت اتاق‌ها و تخت‌های خالیه و حساب سن و سال. دل من اینجا چه کاره است؟ هیچ کس نبود؛ یعنی بود ولی آشنا نبود. آقای خلیل‌زاده، همون روز اول گفت این جا عاشق شدن ممنوعه! من گوش نکردم! انگار بردنشون یه مرکز دیگه. کسی نمی‌دونست کجا. تمام دیشب توی خاطراتشون تاب خوردم. با خنده های قش قش و از ته دل بهاره، چشم‌های قشنگ و خوش‌حالت پریا با اون مژه‌های بلند، موهای فر و شباهت عجیب و غریب 2 قلوها که اسم‌هاشون فاطمه و زهرا بود ولی همه دوقل صداشون می کردند، موهای کوتاه و پسرانه هانیه که بدجوری هوای خواهر کوچیکترشو داشت، لب ور چیدن‌های مرجان که همه‌ش می‌گفت: "باهات قهرم"، موهای لخت زهرا و مشت‌های محکمش وقتی می‌گفت: "برو دوستت ندارم" تا مطمئن بشه نمی‌ری، غرور مریم و مدل ناز کردنش، .....  شاید دیگه هیچ وقت نبینمشون. امیدوارم اونا بهتر از من رسم فراموش کردنو بلد باشن. دلم به قهوه‌خونه‌های بین راه می‌مونه؛ هیچ مسافری برای همیشه توی یه قهوه خونه پابند نمی‌شه....

 

/ 1 نظر / 10 بازدید