کابوس   

تاکسی وسط خط ویژه ایستاد. خیابان انقلاب دیگر جهت نداشت. از هر طرف موتور بود که می آمد و آدم های سرگردان. بوی دود سطل آشغال هایی که آتش گرفته بودند، صدای آژیر ماشین های آتش نشانی، جیغ، فریاد، صدایی شبیه شلیک گلوله، مغازه های بسته و چراغ های خاموش. خوابم نمی برد. شاید هم خوابم و بیدار نمی شوم. مثل کابوس است. کابوسی که مجبوری تا آخرش را ببینی. خودشان بودند. همان ها که تا چند روز پیش صدای شادی هایشان گوش همین خیابان ولیعصر را کر می کرد و حسودها چشم نداشتند که شادی شان را ببینند. چرا هیچکس نیست؟ چرا کسی از کابوس این همه دروغ و بی عدالتی بیدارمان نمی کند. خدایا! چقدر حال همه مان بد است. کمک کن...

لینک
یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸ - بنفشه رحمانی