دلم نمی خواهد دوباره ببینمش. به دعوت کسی می روم که خیلی برایم مهم است و به گردنم حق دارد. نگاهم می کند. با همان چشم ها و نگاه آشنایی که دیگر نمی شناسمش. نمی دانم نگاه مردی است که وقتی صبح ها زودتر از همه سرکار حاضر بودم و تمام روز پله های ساختمان 5 طبقه را بالا و پایین می رفتم می گفت: «از صدای خنده ات انرژی می گیرم. کاش همیشه باشی.» نگاهی که وقتی در برابر همه اشاره ها خودم را به خریت می زدم با وقاحت به چشم هایم خیره شد و ابراز عاشقی کرد؟ نگاه مردی که وقتی ترسیدم و دور شدم پشیمان شد و به دست و پا زدن افتاد: «از من نترس. باور کن مثل یک خواهر کوچکتر دوستت دارم. باور کن خیر و صلاحت را می خواهم.» یا نگاهی که وقتی برای همیشه رفتم از همه سراغم را گرفت و وقتی یک روز اتفاقی دیدمش گفت: «از وقتی رفته ای همه کارها را نیمه کاره رها کرده ام. دیگر حوصله ندارم. کاش برگردی. کاش فقط گاهی بیایی تا انرژی و انگیزه کار کردن داشته باشم.»

زیر چشم هایم خط آبی پررنگ کشیدم و ریمل مشکی زدم. نه برای زیباتر جلوه کردن. آرایش می کنم چون می دانم زنی را می شناخت و دوست داشت که اهل آرایش نبود و جوان تر از سنش به نظر می رسید. پیشنهاد کار تازه ای دارد. شرایطش خوب است ولی قبول نمی کنم. خسته ام. حوصله هیچ بازی یا قصه تازه ای را ندارم.

به خودم می گویم کاش ظرفیت آدم ها کمی بیشتر بود. کاش یک SMS ساده جنجال به پا نمی کرد و اسباب تحقیر نمی شد. کاش به جرم کمی بلند خندیدن یا گاهی کسی را به جای "شما" "تو" خطاب کردن به همه گناه های نکرده متهم نمی شدی. کاش...

 

لینک
جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦ - بنفشه رحمانی