ايستگاه   

کسی گفت ایستگاه آخر است. من خواستم پیاده شوم. قطار ایستاد. تو نبودی. ایستگاه خالی بود. ترسیدم. همه جا پر از چشم بود و انگشت. دیوارهای زندگی شیشه ای شده بود. چشم ها مرا می دیدند. انگشت ها نشانم می دادند. قطار رفت. یک نفر از پنجره آخر برایم دست تکان داد. یا برای چشم ها. سرم گیج می رفت. قطار دور شد. دویدم. پشت قطار یک دهان بزرگ بود. گوش نداشتم. چمدانم افتاده بود وسط ایستگاه. باز. باد خاطره هایم را برد.

خدا ایستاده بود روی سکوی اول. نگاهم می کرد. دستم را دراز کردم. سکو رفت. یا من رفتم. سایه کوتاهم وسط ایستگاه پخش شده بود. یک نفر سایه ام را یدک می کشید. زشت بود. زن نبود. مرد هم. تکه ای گوشت بود. لخته ای خون. انگار از بطن دنیا سِقط شده بود. نشستم روی ریل ها. بوی تلخی دلم را بهم زد. خودم را بالا آوردم. و زخم همه نگاه ها را.

ایستاده بودی کنار نرده ها. میان چشم ها و انگشت ها. پیدایت کردم. توی چمدانت یک ستاره داشتی. روشن بود. مثل خودت. کسی از سکوی اول دستش را برایم دراز کرد... .   

لینک
جمعه ٥ بهمن ۱۳۸٦ - بنفشه رحمانی