م              

نشسته ام پشت به پنجره اي كه منظره اش با شتاب مي گذرد، در قطاري كه نمي دانم به كجا مي رود. كنارمي. شانه به شانه. نزديك نزديك. دور دور. با همان چشم ها كه اين روزها هر صبح در آيينه تعقيبم مي كند، پر از پرسش، پر از ترديد. –انگار- سنگم مي زند. بايد حرف بزنم. حرف بزنم- پيش از آنكه خفه شوم- مي گويم. مي شنوي. مي گويي. مي شنوم. مي شنوم و كوچك مي شوم. حقير. ضعيف. مي ترسم. از تو. از خودم. از سنگ ها.  بغض مي كنم. چيزي به گلويم چنگ مي اندازد. شايد بايد براي هميشه از اين قطار پياده شوم. همسفر خوب بودن سخت است. مثل زن خوب بودن. يا دست كم من تعريف هيچكدامشان را نمي دانم. يا تعريفم با تعريف هاي ديگران فرق مي كند. شايد بايد دروغ بگويم. به خودم. به تو. به همه. اين بهترين راه براي خوب بودن است. – يا خوب به نظر رسيدن-

قطار مي رود. مي رود. مي رود.

... نگاهم مي كني: « حق با توست. شايد من اشتباه كرده باشم.» دستم را مي گيري. همه اتهام ها را فراموش مي كنم. مي چسبم. به بازويت. به زندگي. به همين صندلي كنار تو. كنارتو. نه! شهامت پياده شدن ندارم. مي آيم. مي آيم تا ايستگاه آخر. اين صندلي كوچك را دوست دارم. اين صندلي كنار تو. در قطاري كه نمي دانم كجا مي رود!      

لینک
چهارشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٦ - بنفشه رحمانی