چشم ها   

تمام روز با معرفي نامه اي در دست توي  شعبه هاي مختلف بنياد شهيد در اين خيابان و آن خيابان مي چرخم تا نام و نشاني از يك آزاده ساكن منطقه ـ براي گفت و گويي به مناسبت روز آزادگان ـ بيابم. بالاخره مي رسم به بنياد شهيد شمال شرق. نامه ام را به كارمند حراست مي دهم و براي صدمين بار درخواستم را مطرح مي كنم. اول از پاسخ دادن طفره مي رود و مي گويد: «منطقه شما در حوزه ما نيست. برويد شعبه شمال غرب.» برايش توضيح مي دهم و در واقع به يادش مي آورم كه امور آزاگان مربوط به همين واحد است و آنچه در حوزه آنها نيست شهداي منطقه ماست! قانع مي شود و نامه ام را براي رييس حراست مي فرستد و مي گويد منتظر شوم تا حاج آقا نظر دهد. مثل هميشه كه حوصله نشستن ندارم شروع مي كنم به راه رفتن در راهرو و نگاه كردن به ويترين هايي كه لوازم شهدا در آنها چيده شده است. عكس، مشخصات، صفحاتي از دفتر خاطرات، برگ هايي از وصيت نامه، لباس، چكمه،  انگشتر و خمپاره. يكي از عكس ها نظرم را جلب مي كند. خيلي جوان است. فقط چهارده سال دارد. لبخند دارد و چشم هايش پنجره هايي به بهشت است. پنجره هايي بازٍ باز. كنار عكسش لباس بسيجي است با جاي سوراخ هاي گلوله و لكه هاي خون كه شسته شده است اما اثرش هنوز باقيست. حالم بد مي شود. خيلي بد. سرم گيج مي رود. دوباره تپش قلب سراغم مي آيد. دلم مي خواهد گريه كنم. بيني ام مي سوزد. به خودم نهيب مي زنم كه اگر گريه كنم آدم هاي اينجا فكر مي كنند ديوانه ام. روي صندلي كنار سالن مي نشينم. تپش قلبم آنقدر زياد شده است كه نفسم در نمي آيد. مي ترسم. خدايا! روي خون چه كساني ايستاده ايم؟ احساس مي كنم همه جا پر از لكه هاي خون است. انگار هرجا پا مي گذارم، پايم روي خون اوست. حاج آقا از اتاقش بيرون مي آيد. نامه ام دستش است. بلند مي شوم و سلام مي كنم. تا وسط سالن مي آيد. توضيحاتي مي دهد درباره اينكه نمي تواند ليست همه اسامي و نشاني ها را بدهد و فقط مي تواند يك نفر را معرفي كند. هنوز همه جا پر از لكه هاي خون است. مي خواهم بگويم : مراقب لكه هاي خون باشيد. ولي حاج آقا نگاهش به من نيست. انگار مي ترسد. شايد چشم هاي من پنجره هايي به جهنم است. پنجره هايي بازٍ باز. دستم بي اختيار تا روي سرم بالا مي آيد. موهايم بيرون نيست. حاج آقا به طرف در سالن مي رود و مي گويد: « پرونده ها طبقه اول است.» دنبالش راه مي افتم. از جلو آسانسور مي گذرد و مرا چهار طبقه از پله ها دنبال خودش مي كشاند. شايد قرار است اين آسانسور به جهنم سقوط كند. تمام پله ها پر از لكه هاي خون است. در طبقه اول حاج آقا پرونده اي را باز مي كند و نام و نشاني را روي كاغذ مي نويسد و به دستم مي دهد. تپش قلبم بيشتر شده است. شايد به خاطر پله ها. كاغذ را در كيفم مي گذارم. تشكر مي كنم و از ساختمان بيرون مي آيم. اشك هايم را رها مي كنم. شايد حالم بهتر شود. به ساختمان خاكستري كه حالا سرخ به نظر مي رسد، نگاه مي كنم. هنوز از پشت ديوارهاي سيماني چشم هاي بهشتي اش را مي بينم. آرام است و به من كه در خيابان سرگردانم و حتي راه جهنم را هم گم كرده ام، مي خندد.   

لینک
جمعه ۱٢ امرداد ۱۳۸٦ - بنفشه رحمانی