مثل يک بازی   

چقدر از من دور بود. چقدرآن شاخه بلند بود و دست من  کوتاه

برای چیدن آن سیب. چقدر این بازی می توانست جالب باشد.

 پر از هیجان. هیجان چیدن یک سیب از شاخه ای بلند.اما.......  

چه آسان از شاخه اش جدا شد و چه آسان تر پیش پایم فرود آمد.

 حالا برایم  حتی ارزش لگد شدن هم ندارد. سیب گندیده ایست

افتاده بر زمین که باید رهایش کنم.

شاید تو فکر کنی مالیخولیا گرفته ام. نترس! خدا هنوز مهربان است،

درهای بهشت باز، و آدم عاشق!

لینک
یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥ - بنفشه رحمانی