برای بنفشه باید صبر کنی   

تا جای پارک پیدا کنیم و به ورودی نمایشگاه برسیم خورشید رسیده وسط آسمان و آفتاب صاف می‌خورد توی مغزمان. صف ماشین‌های هایس شلوغ است ولی حوصله پیاده رفتن نداریم. شاید دیگر جوان نیستیم. از صف متنفرم. پیشانی‌ام را به بازویت تکیه می‌دهم. می‌پرسی: خوبی؟ می‌گویم: گرم است. نقشه نمایشگاه را لوله کرده‌ای. اولین بار است بعد از انتقال نمایشگاه به مصلی با هم برای بازدید می‌آییم. اول گفتی: "یه روز وسط هفته خودت برو که خلوت‌تر باشه." بعد یاد نمایشگاه سال 80 افتادیم و قرار شد جمعه با هم برویم. از نمایشگاه آن سال چه کتاب‌هایی خریدم؟ یادم نیست. فقط یکی در ذهنم مانده. نگاهت روی جلد کتاب خندیده بود. فقط یک ماه از آشنایی‌مان می‌گذشت. دهانت را آورده بودی کنار گوشم: برای بنفشه باید صبر کنی! و انگشتت کتاب شعر مسعود احمدی را نشانه رفته‌بود. بی‌درنگ برش داشته بودم. نه چون مسعود احمدی را دوست داشتم و نه حتی برای طرح کلاغ و سیب و ریل‌های قطار که تصویرهای مورد علاقه‌ام است. چون نفست روی پوست سرد لپ‌هایم –که آن روزها هنوز داشتمشان- میعان کرده بود و در ازدحام جلو غرفه نشر همراه، بازوهایت دور تنم پیچیده بود و صدایت در گوشم که "برای بنفشه باید صبر کنی"

سوار هایس که می‌شویم نقشه لوله شده را باز می‌کنی. می‌گویم: "اول برویم سالن ناشران دانشگاهی بعد هم ناشران عمومی." زنی که با پسر کوچکش پشت سرمان نشسته به پسر اطمینان می‌دهد که اول می روند سالن کودک و نوجوان و بعد اگر وقتی باقی ماند و خسته نشدند سالن های دیگر هم می‌روند. از جلو ردیف غرفه‌های بستنی و آبمیوه فروشی که رد می‌شویم می‌پرسی تشنه نیستم و می‌گویم: "هنوز نه"

آن سال بعد از کلی دور زدن و چرخیدن میان غرفه‌ها با 2 آب‌پرتقال خنک نشسته بودیم لبه جدول‌های سیمانی یک باغچه‌ و وسط نوشیدن آب‌میوه‌ها تو نی‌ من را برداشته بودی و به چشم‌های بهت زده من گفته بودی: "می‌خواهم با نی تو بخورم" و من فکر کرده بودم چقدر چندش‌آور ولی نی تو را برداشته بودم یعنی موافقم!

شبستان خیلی گرم و خفه است. به سختی از میان جمعیت راهی به غرفه‌ها پیدا می‌کنیم. خسته شده‌ای. می‌فهمم. بسته‌های کتاب‌ها سنگین است. می‌گویم یکی را بده دست من. نمی‌دهی. به ناشران مورد علاقه‌ام سر می‌زنم و جلو هر غرفه تو کمی دورتر از ازدحام می‌ایستی و من خودم را لای جمعیت می‌چپانم تا کتاب‌ها را ببینم. چند بار می‌پرسم: "تو چیزی نمی‌خواهی؟" و نمی‌خواهی. آن سال قبل از اینکه برسی کتاب مادام دوپاری را برایت خریده بودم و صفحه اولش نوشته بودم: نام تو اگر چه بهترین نام‌هاست/ من ولی میان خلوت خیال خود تو را/ بهترین بهترین من خطاب می‌کنم، بهترین بهترین من!"

خیلی خسته‌ایم ولی جمعیت منتظر هایس‌ها آنقدر زیاد است که ترجیح می‌دهیم پیاده برویم و تو می‌گویی: "سرپایینی است. سخت نیست." از غرفه میهن دو تا بستنی می‌خریم. سر خیابان پاکستان که می‌رسیم قرار می‌شود من با کتاب‌ها جلو پمپ بنزین بمانم و تو بروی ماشین را بیاوری. لب جدول می‌نشینم و بسته‌های کتاب جلو پایم است. هنوز با بستنی درگیرم. در سربالایی خیابان دور می‌شوی. فکر می‌کنم. به نمایشگاه سال 80، به روزهای آغاز آشنایی و باز از خودم می‌پرسم چه کسی بیشتر مقصر است؟ من، تو یا اطرافیان؟ چه فرقی می‌کند؟

یادم نمی‌آید این جمله از کیست. "باید سعی کنم زندگی خود را هر قدر هم که زشت و کریه باشد عاشقانه در آغوش بگیرم" زیباست. شاید از لئوبوسکالیا باشد. این روزها خیلی سعی می‌کنم شادتر از همیشه باشم و زندگی را با همه زاویه‌های تاریک و روشنش دوست داشته باشم. می‌بینمت که با ماشین از سراشیب خیابان پاکستان پایین می‌آیی. با بسته‌های کتاب بلند می‌شوم. بوق می‌زنی. شاید بتوانم زنی را که در این سال‌ها گم شده است پیدا کنم. برای بنفشه باید صبر کنی...

 

لینک
شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ - بنفشه رحمانی