تمام مهربانی‌اش را یک‌جا جمع کرد تا بگوید هنوز عاشق است. بگوید نمی‌تواند دل بکند. بگوید حاضر است هر جا که لازم باشد دنبالم بیاید. نمی‌داند من صدای گریه بچه‌ها را که  انگار از بخش نوزادان می‌آمد چه دردی کشیدم. نمی داند تست غربالگری روز سوم تولد یعنی چه. نمی‌داند دلم چطور از این شهر و هرچه در آن است کنده شده....

"خیلی دوست‌ داشتنیه؟"

"آره. خیلی! دلم می‌خواد...."

دلش چی می‌خواست؟ کی بود؟ کجا بود؟ یادم نیست. من تمام شده‌ام یا قصه‌ها تمام شده‌اند؟  

حبه انگور، یک کوله پشتی سبک، یک ژاکت نازک برای سرد شدن احتمالی هوا، یک رمان از جعفر مدرس صادقی که کارهایش را دوست دارم و یک دفترچه و خودکار برای نوشتن. همین. فردا با اولین اتوبوسی که این شهر را ترک کند می‌روم...

 

لینک
سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩ - بنفشه رحمانی

       

بی‌قرار و پریشون رسیدم سر قرار دلم. هلاک یه خنده آشنا. ولی حساب موندن و رفتن بچه‌های این تیکه از شهر نه به دل منه و نه به دل خودشون. حساب ظرفیت اتاق‌ها و تخت‌های خالیه و حساب سن و سال. دل من اینجا چه کاره است؟ هیچ کس نبود؛ یعنی بود ولی آشنا نبود. آقای خلیل‌زاده، همون روز اول گفت این جا عاشق شدن ممنوعه! من گوش نکردم! انگار بردنشون یه مرکز دیگه. کسی نمی‌دونست کجا. تمام دیشب توی خاطراتشون تاب خوردم. با خنده های قش قش و از ته دل بهاره، چشم‌های قشنگ و خوش‌حالت پریا با اون مژه‌های بلند، موهای فر و شباهت عجیب و غریب 2 قلوها که اسم‌هاشون فاطمه و زهرا بود ولی همه دوقل صداشون می کردند، موهای کوتاه و پسرانه هانیه که بدجوری هوای خواهر کوچیکترشو داشت، لب ور چیدن‌های مرجان که همه‌ش می‌گفت: "باهات قهرم"، موهای لخت زهرا و مشت‌های محکمش وقتی می‌گفت: "برو دوستت ندارم" تا مطمئن بشه نمی‌ری، غرور مریم و مدل ناز کردنش، .....  شاید دیگه هیچ وقت نبینمشون. امیدوارم اونا بهتر از من رسم فراموش کردنو بلد باشن. دلم به قهوه‌خونه‌های بین راه می‌مونه؛ هیچ مسافری برای همیشه توی یه قهوه خونه پابند نمی‌شه....

 

لینک
دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ - بنفشه رحمانی

       

بهشت زیر پای مادران است. جهنم زیر پای زنانی که لیاقت مادر بودن ندارند

لینک
دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ - بنفشه رحمانی