نعیمه دوستدار روزنامه‌نگار و نویسنده، امروز در تماسی کوتاه با خانواده از حضور خود در بند ۲۰۹ زندان اوین خبر داد.

رهانا: نعیمه دوستدار در این تماس وضعیت سلامتی خود را خوب توصیف کرده است و بعد از آن به سرعت این تماس تلفنی از طرف بازجویان به پایان رسیده است.

این روزها آنقدر از در و دیوار نکبت می بارد که خواندن خبر تماس کوتاه یک دوست با خانواده خوشحالت می کند؛ حتی اگر این تماس از زندان اوین باشد... چه روزگار مسخره ای است

لینک
چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ - بنفشه رحمانی

   امیدوارم   

می خواهم از اول شروع کنم. دوباره با تو ولی از سر خط. شاید این بار همه چیز درست شود.

لینک
چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ - بنفشه رحمانی

       

بی تاب توام ز چشم من خواب بگیر

بر طاقچه دلت مرا قاب بگیر

ماهی شده ام میان این حوض کبود

این ماهی خسته را تو از آب بگیر

لینک
سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸ - بنفشه رحمانی

   برای آخرین بار   

انگار چاره ای نیست. باید فرصت بدهم؛ به تو، به خودم، به زندگی.... شاید این بار....

لینک
یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸ - بنفشه رحمانی

   باید بروم   

چقدر حرف بزنم و تو گوش نکنی

چقدر گوش کنم و تو حرف نزنی

خسته ام

باید بروم

لینک
یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ - بنفشه رحمانی

       

هنوز هم دوستت دارم.

هنوز هم تو تنها مردی هستی که می توانم با او زیر یک سقف باشم.

هنوز هم عاشق پوست صاف و نرم بازوهایت هستم.

هنوز هم احساس می کنم هیچ مردی در دنیا به اندازه تو عرض شانه هایش با قدش متناسب نیست و اگر از شکمت که بزرگ شده فاکتور بگیریم خوش هیکل ترین مرد روی زمین می شوی؛ دستکم به نگاه من.

هنوز هم دلم ضعف می رود که با تو مهمانی بروم و همه بگویند: "وای! چه شوهر ماهی داری. چقدر خونگرمه"

هنوز هم وقتی روی کاناپه خوابت می برد به نظرم خنده دار  می شوی و دوربینم را می آورم تا عکس دیگری از خواب رفتن های ناگهانی ات شکار کنم که یا دست و پایت معلق شده یا سرت آویزان است یا ... حتی یک عکس دارم که مسواک به دست خوابت برده.

هنوز دلم می خواهد اگر بچه ای داشته باشم چشم ها و لب هایش شبیه تو باشد.

هنوز هم می ترسم؛ از تنهایی، از دلتنگی، از حرف و حدیث های تکراری...

هنوز هم تو به گسترش کارت بیش از هر چیزی فکر می کنی.

هنوز هم از صبح تا شب سر کاری.

هنوز هم همیشه خسته ای.

هنوز هم نود را تا آخرش نگاه می کنی و اگر پارازیت نباشد از فیلم های mbc نمی گذری.

هنوز هم شب ها بعد از من می خوابی.

هنوز هم با من بیگانه ای. تو که خیلی زود با همه آشنا می شوی، تو که گرم و صمیمی بودنت زبانزد همه است با من بیگانه ای. سکوت مطلقی. معمای حل نشدنی. جزیره دوری که نمی توانم کشفش کنم.

هنوز هم با من همانقدر حرف می زنی که با یک دوست یا آشنای خانوادگی.

هنوز هم مسائل شخصی تو به من هیچ ربطی ندارد و نباید دخالت کنم.

هنوز هم وقتی قیافه ات در هم می شود خودم باید حدس بزنم از من ناراحتی یا از کس دیگری یا اصلا خسته ای.

هنوز هم جواب سوال هایم را با سکوت می دهی یا با جمله های بی فعلی که ناگهان رهایش می کنی.

هنوز هم حاضر نیستی بپذیری حفره میان ما آنقدر عمیق شده که نمی شود تهش را دید.

هنوز، هنوز، هنوز...

خسته ام. فرسوده ام. آره! درستش همین است؛ فرسوده ام. مثل کوهی که قرن ها در مسیر رود فرسایش یافته و حالا دره شده. می خواهم تصمیم بگیرم. شجاع نیستم. قوی نیستم اما می خواهم تصمیم بگیرم. از معلق بودن دیوانه شده ام. می خواهم این بار روی تصمیمم بمانم. دیگر تحمل فرسایش ندارم. دیگر آنقدر باهوش یا توانا نیستم که هر روز معما حل کنم. هر روز بترسم. هر روز با تو باشم و نباشی و تنها باشم.   

 

لینک
سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ - بنفشه رحمانی