پرواز   

«به شادروان مهندس محمدعلی سمرقندیان»

باید بنشینم بر همین درگاه باریک عصر پرشتاب پاییز

و پیش از قد کشیدن شب و

نرسیدن مهتاب و

رسیدن گاه رفتن تو

یک شمع،

برای سطر آخر این شعر پیدا کنم

که سالی گذشت

از آن پرواز که تو رها شدی

و ما در داغ غمت گرفتار.

لینک
چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥ - بنفشه رحمانی

   دوشنبه ها   

دستم میان مدادها می چرخد. مداد مشکی پشت پلکم حرکت می کند. یاد نصیحت های مادر بزرگ می افتم:«هیچوقت با چشمان مداد کشیده در چشم نامحرم نگاه نکنید» دلم می ریزد. مطمئنم که در چشم هایش نگاه می کنم. مثل تمام دوشنبه ها، وقتی روبه رویم می نشیند و می پرسد:«مزاحم که نیستم؟»                   

پشت چشم دوم را خط می کشم و به آینه نگاه می کنم. همه چیز از یک نگاه  شروع شد. وقتی در جلسه اساتید مدیر گروه به عنوان عضو جدید هیات علمی معرفی اش کرد و میان تمام چشم ها نگاهش در چشم های من سر خورد.         

به ساعت دیواری نگاهی می اندازم. فکر می کنم«اگر زودتر بروم می توانم قبل از شروع کلاسم برگه های میان ترم را تصحیح کنم» و مطمئنم که این فکر بهانه است. زود تر می روم تا وقتی کلاسش تمام می شود، قبل از رفتن به اتاق خودش در اتاقم سرکی بکشد و بگوید:«سلام. اجازه هست؟» «بله، بفرمایید». و بعد نیم ساعت فرصت برای خوردن چای، بازی کردن انگشت ها با دسته فنجان، حرف ها و اشاره ها و نگاه ها.                                                        

برس را از جلو آینه بر می دارم و روی موها می کشم. چقدر افسوس خورده بودم که تنها روز مشترک کلاس هایمان دوشنبه است.                              

موهایم را با گیره می بندم.یک رژ لب کمرنگ انتخاب می کنم و روی لب ها می کشم. سرم را به آینه نزدیک می کنم. انگشت هایم خط های دو طرف لب ها را لمس می کنند. خوشحالم که این خط ها را ندیده است. اگر دیده بود نمی گفت «باور نمی کنم شما سی ودو ساله باشید! خیلی جوانتر به نظر می رسید».      

مانتوی سرمه ای را که دیشب اتو کرده ام می پوشم، مقنعه آبی که تازه خریده ام سر می کنم. کیف سرمه ای روی شانه ام جا می گیرد و از اتاق خارج می شوم. سعید پشت میز آشپزخانه مشغول صبحانه خوردن است. کمی از چای سر      

 می کشد.«لا اقل یک چای بخور» «دیر شده باید زود تر برم» خیره نگاهم می کند. چشم هایش می خندد.«چقدر خوشگل شدی.این مقنعه آبی خیلی بهت میاد». دلم می ریزد. لب هایم زورکی کش می آیند.نگاهش می کنم . اما نه در چشم هایش.کفش هایم را از جا کفشی بیرون می آورم«اگر عصر زودتر برگردم برای شام غذایی را که دوست داری می پزم».                                            

لینک
سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥ - بنفشه رحمانی