بهار خاموش   

... بهار آمد، نبود اما حیاتی

در این ویرانسرای محنت آور

بهار آمد، دریغا از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در!

                                    «شاملو»

لینک
سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥ - بنفشه رحمانی

   از دفترهای قديم به مناسبت ۸ مارس   

خود را خورشید می پنداری و مرا به هیچ می انگاری

گمان میکنی که زمین عرصه جولان توست

 و من،

 نیمه پنهان بذری که جز به اراده تو از زمین نخواهد رست

مرا به پستوی خانه می رانی

خودت را جنس برتر می دانی

و چه وقیحانه مرا ضعیفه می خوانی

 

... نه! دیگر بس است

پس از این کنج تاریک خانه نمی مانم

دیگر خود را ضعیف نمی دانم

به گوش کودکم پس از این لالایی تازه می خوانم:

« بخواب آرام ای کودک من

بخواب ای ستاره کوچک من

مترس از شب سیاه، که پناه توست دامن من

مرا اگر چه ضعیفه می خوانند ولی

تاریخ گواهی می دهد که من از جنس آهنم، آهن!

و همیشه زره صبر دارم به تن.»

 

... عاقبت روزی ای مرد از همه حصارها که تو ساختی عبور می کنم

ضعف و تردیدها را زخود دور میکنم

در تمام عرصه هستی ادعای حضور می کنم

عاقبت روزی،

ظلم مکرر تو را زنده به گور می کنم.
لینک
چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥ - بنفشه رحمانی